|
سکوت متن آسانی است که معمولا اشتباه خوانده می شود ! سکوت نکن لعنتی ... |
|
|
همیشه یک هجا ؟ به جز حقایق بی شور و شورهای دروغین درست مثل معماهای سرد و یخ بسته که پاسخ آن را بارها شنیده ام از پیش به من چه خواهی داد ؟
+ تاریخ 91/02/13ساعت نویسنده شیما
هی زمین خوردم که بردارد مرا شاید هواداری می رود این زخم های کهنه کم کم رو به بسیاری یک نفر از اسب می افتاد ، یکی از اصل می بینی ؟ حضرت حق هم چه حالی می کند با مردم آزاری از رخ آیینه ها گرد کسادی بر نمی خیزد نیست یوسف را در این شهری که من دیدم خریداری چشم هایم را برای دیدنش آماده کردم گفت عاشقی خوب است اما باید از من دست برداری یک نفر فریاد می زد ، کوچه کوچه شهر را می گشت دوستان را بیش تر از پیش می خواهی بیازاری ؟ عشق باید عاشقان را رسم و راه دیگری باشد چشم ها را گریه باید وا رهاند از گرفتاری از دعای خیر ، مفهوم اجابت بر نمی خیزد آسمان را بعد از این باید به حال خویش بگذاری در بهار سبز عاشق شدم تا برگ ریز پاییز ولی اکنون که برگ ها می پژمرند چگونه می توان هنوز عاشق ماند ؟ قلب آدمی هنوز کوچک است کوچکتر از آنکه عشق و سرما و گرسنگی با هم در آن جا گیرد در روزهای آفتابی عاشق شدم تا آخرین روزهای مانده به تابستان ولی اکنون که دیگر اهمیتی ندارم چگونه می توان عاشق ماند ؟ نه ... راه عشق و رنج از هم جداست افسوس ... دوستش داشتم ! و هرگز باورم نمی شد که این نیز ، مثل هر چیز بگذرد خواهد گذشت ... ! و از شیرینی عشق تنها رایحه ی تلخی در جان من باقی خواهد ماند ... !
نشد یک لحظه از یادت جدا دل زهی دل ، آفرین دل ، مرحبا دل ز دستش یکدم آسایش ندارم نمی دانم چه باید کرد با دل ؟ هزاران بار منعش کردم از عشق مگر برگشت از راه خطا دل ؟ به چشمانت مرا دل مبتلا کرد فلاکت دل ، مصیبت دل ، بلا دل از این دل داد من بستان خدایا ز دستش تا به کی گویم : خدا ... دل ! درون سینه هم آهی ندارد ستمکش دل ، پریشان دل ، گدا دل ! به تاری گردنش را بسته زلفت فقیر و عاجز و بی دست و پا دل بشد خاک و ز کویت بر نخیزد زهی ثابت قدم دل ، باوفا دل ز عقل و دل دگر از من مپرسید چو عشق آمد ... کجا عقل و کجا دل ؟ تو شیمایی ز دل نالی ، دل از تو حیا کن ، یا تو ساکت باش یا دل روزهایت خندان همه ساعاتت شاد لحظه هایت آبی من برایت گل سرخی خواهم تا که مملو کند از عشق سراپایت را و به سرسبزی جنگل باشد دفتر زندگیت من برایت ای عشق برگ سبزی دارم تحفه ی درویش است تو اگر خندیدی یاد من هم باش تا به پاس یادت کوله بار غربت به زمین بسپارم تا دوباره لبخند جانشین همه غم ها باشد امسال شمع تولد تو را من فوت می کنم دو صندلی و یک میز در ایوان خاطره هامان ... یادت هست ؟ محو عاشقانه ها که می شدیم هیچ بوسه ای با ما در امان نبود امسال تولد تو سفید می پوشم سفید آبی که صورتی نباشد چه زیباست همه رنگ های تو گیسوانم را با انگشتان تو شانه می کشم تا تنها دلربای جشن تو باشم خیره به فرشته ترین چشم های دنیا که در قاب عکسی در آغوش محبوس مانده اند خودم شمع ها را فوت می کنم پ ن : تولدت تبریک عزیزم ، یه هفته زودتر ... 2/5 شبی با بید می رقصم ، شبی با باد می جنگم که چون شب بو به وقت صبح من بسیار دلتنگم مرا چون آینه هر کس به کیش خود پندارد و الّا من چو می ، با مست و هشیار یکرنگم شبی در گوشه ی محراب قدری ربّنا خواندم همان یک بار تار موی یار افتاد در چنگم اگر دنیا مرا چندی برقصاند ملالی نیست که من گریاندهام یک عمر دنیا را به آهنگم به خاطر بسپریدم دشمنان ! چون نام من عشق است فراموشم کنید ای دوستان ! من مایه ی ننگم مرا چشمان دل سنگی به خاک تیره بنشانید همین یک جمله را ... با سرمه بنویسید بر سنگم گاهی مسیر جاده به بن بست می رود گاهی تمام حادثه از دست می رود گاهی همان کسی که دم از عقل می زند در راه هوشیاری خود مست می رود گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست وقتی که قلب خون شده بشکست می رود اول اگر چه با سخن از عشق آمده آخر خلاف آنچه که گفته است می رود وای از غرور تازه به دوران رسیده ای وقتی میان طایفه ای پست می رود هر چند مضحک است و پر از خندههای تلخ بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند وقتی غبار معرکه بنشست می رود اینجا یکی برای خودش حکم می دهد آن دیگری همیشه به پیوست می رود این لحظهها که قیمت قد کمان ماست تیریست بی نشانه که از شصت می رود بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند اما مسیر جاده به بن بست می رود پیش از آنی که با غزل آیی دفترم شوره زار ماتم بود ماه بر کوی دل نمیتابید خانه ام انتهای عالم بود کنج آیینه ام نمیخندید برق سوسوی کوکب بختم بیسحرگاه خنده ی خیست باغ بیباغ ، قحط شبنم بود تا رسیدی خدا تبسم کرد با عبور تو کوچه پیدا شد قبل از آنی که بگذری از دل عطر در انحصار مریم بود محو شب مانده بودم و مبهوت از خیالی که با تو زیبا شد قد کشیدی از عمق احساسم لرز قلم چو شانه ، بم بود بین عقل و جنون غزل رویید شانه در شانه ، خستگی خوابید دست عشقت چه قدرتی دارد کارد آن سوی استخوانم بود چشمهایت مرا صدا میکرد روح من سر به زیر میانداخت رد شدم آزمون جرات را درصد عشقبازیام کم بود ماه ، بین من و تو قسمت شد عشق از روی سادگی خندید جای انگشتهای حوا ماند روی سیبی که دست آدم بود دو دلم اول خط نام خدا بنویسم یا که رندی کنم و نام تو را بنویسم همه یک گفتم و دینم همه یکتایی بود با کدامین قلم امروز دوتا بنویسم ای که با حرف تو هر مسئله ای حل شدنیست به خدا خود تو بگو نام که را بنویسم صاحب قبله و قبله دو عزیزاند ولی خوشتر آن است من از قبله نما بنویسم آسمان مثل تو احساس مرا درک نکرد باز غم نامه به بیگانه چرا بنویسم تا به کی زیر چنین سقف سیاه و سنگین قصه ی درد به امید دوا بنویسم قلمم جوهرش از جوش و جراحت باقیست پست باشم که پی نان و نوا بنویسم بارها قصد خطر کردم و گفتی ننویس پس من این بغض فرو خورده کجا بنویسم بعد یک عمر ببین دست و دلم میلرزد که من و تو به هم آمیزم و ما بنویسم من و تو چون تن و جانند مخواه و مگذار این دو را باز همین طور جدا بنویسم شعر من با تو پر از شادی و شیرین کامیست باز حتی اگر از سوگ و عزا بنویسم با تو از حرکت دستم برکت میبارد فرق هم نیست چه نفرین چه دعا بنویسم از نگاهت به رویم پنجره ای را بگشای تا درآن منظره ی روح گشا بنویسم عشق آن روز که این لوح وقلم دستم داد گفت هر شب غزل چشم شما بنویسم وای باران باران ، شیشه پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟ آسمان سربی رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ میپرد مرغ نگاهم تا دور وای باران باران ، پر مرغان نگاهم را شست خواب رویای فراموشیهاست خواب را دریابم که در آن دولت خاموشیهاست من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها میبینم و ندایی که به من میگوید گر چه شب تاریک است دل قوی دار ، سحر نزدیک است دل من در دل شب خواب پروانه شدن میبیند مهر در صبحدمان داس بدست خرمن خواب مرا میچیند آسمانها آبی پر مرغان صداقت آبیست دیده در آینه صبح تو را میبیند از گریبان تو صبح صادق میگشاید پر و بال تو گل سرخ منی تو گل یاس منی تو چنان شبنم پاک سحری نه ، از آن پاکتری تو بهاری ، نه بهاران از توست از تو میگیرد وام هر بهار این همه زیبایی را هوس باغ و بهارانم نیست ای بهین باغ بهارانم تو با تو از خاطره ها سرشارم
جشن نوروز تو را کم دارم سال تحویل دلم می گیرد
با تو تا آخر خط بیدارم سال تحویل شد و من
تمام دلتنگیهایم را
به جای تو
در آغوش می کشم
بر نگه سرد من به گرمی خورشید مینگرد هر زمان دو چشم سیاهت تشنه ی این چشمه ام ، چه سود ، خدا را شبنم جان مرا نه تاب نگاهت جز گل خشکیده ای و برق نگاهی از تو در این گوشه یادگار ندارم زان شب غمگین که از کنار تو رفتم یک نفس از دست غم قرار ندارم ای گل زیبا ، بهای هستی من بود گر گل خشکیده ای ز کوی تو بردم گوشه ی تنها ، چه اشکها که فشاندم وان گل خشکیده را به سینه فشردم آن گل خشکیده ، شرح حال دلم بود از دل پر درد خویش با تو چه گویم؟ جز به تو ، از سوز عشق با که بنالم جز ز تو ، درمان درد ، از که بجویم؟ من ، دگر آن نیستم ، به خویش مخوانم من گل خشکیده ام ، به هیچ نیرزم عشق فریبم دهد که مهر ببندم مرگ نهیبم زند که عشق نورزم پای امید دلم اگر چه شکسته است دست تمنای جان همیشه دراز است تا نفسی می کشم ز سینه ی پر درد چشم خدا بین من به روی تو باز است سر خود را مزن این گونه به سنگ دل دیوانه ی تنها دل تنگ منشین در پس این بهت گران مدران جامه ی جان را مدران دل دیوانه ی تنها دل تنگ پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکیست قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکیست دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین سینه را ساختی از عشقش سرشارترین آن که می گفت منم بهر تو غمخوارترین چه دلازارترین شد چه دلازارترین نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند نه همین در غمت این گونه نشاند با تو چون دشمن دارد سر جنگ دل دیوانه ی تنها دل تنگ ناله از درد مکن آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن با غمش باز بمان سرخ رو باش ازین عشق و سر افراز بمان راه عشق است که همواره شود از خون رنگ دل دیوانه ی تنها دل تنگ
+ تاریخ 90/12/18ساعت نویسنده شیما
دل خوشم با غزلی تازه ، همینم کافیست تو مرا باز رساندی به یقینم کافیست قانعم ، بیشتر از این چه بخواهم از تو گاه گاهی که کنارت بشینم کافیست گله ای نیست ، من و فاصله ها همزادیم گاهی از دور تو را خواب ببینم کافیست آسمانی ، تو در آن گستره ، خورشیدی کن من همین قدر که گرماست زمینم کافیست من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه برگی از باغچه ی شعر بچینم کافیست فکر کردن به تو یعنی غزل شور انگیز که همین شوق مرا ، خوبترینم کافیست تو بیرون می روی از خانه ات به قصد هر کاری و شب هم ادعا که عاشقانه دوستم داری نمی دانم چه دردی به سراغت آمده اما امان از بی کسی در لحظه های تلخ بیماری پشیمانم پذیرفتم که مهمانت شوم اما نمی خواهم که هرگز بشکنم رسم وفاداری همیشه آرزویم در تمام لحظه ها این بود که عشق ما نگردد رنگ بازی های تکراری ولی افسوس این یک آرزویم هم ز دستم رفت تحمل می کنم تنها تو را از روی ناچاری تمام رازهایم را به تو گفتم ولی صد حیف چه می دانم تو کاش این رازهایم را نگه داری چقدر از دیگران طعنه شنیدم با تو ام اما نتیجه هیچ بود از این همه عشق و فداکاری خم کوچه همان خم مانده و جاده همان جاده تمام روزها گریه همه شب ها پر از زاری چه کردی تو برای من به جز یک مشت حرف زرد که سنگین است روی شانه ی من همچنان باری خداحافظ نه با تو ، با همه تا آخر عمرم تو یک هدیه به من دادی که نامش هست بیزاری میخواهم و میخواستمت ، تا نفسم بود میسوختم از حسرت و عشق تو بَسَم بود عشق تو بَسَم بود ، که این شعله بیدار روشنگرِ شبهای بلند قفسم بود آن بخت گریزنده دمیآمد و بگذشت غم بود ، که پیوسته نفس در نفسم بود دستِ من و آغوش تو ، هیهات که یک عمر تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود بالله ، که بجز یاد تو ، گرهیچ کسم هست حاشا ، که بجز عشق تو ، گر هیچ کسم بود سیمای مسیحاییِ اندوه تو ، ای عشق درغربت این مهلکه فریا درسم بود لب بسته و پر سوخته از کوی تو رفتم رفتم ، به خدا گر هوسم بود ، بَسَم بود یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم در میان لاله و گل آشیانی داشتم گرد آن شمع طرب میسوختم پروانه وار پای آن سرو روان اشک روانی داشتم آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم
چون سرشک از شوق بودم خاکبوس در گهی چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بو در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم درد بی عشق زجانم برده طاقت ورنه من داشتم آرام تا آرام جانی داشتم بلبل طبعم « رهی » باشد ز تنهایی خموش نغمهها بودی مرا تا هم زبانی داشتم من سکوت خویش را گم کرده ام لاجرم در این هیاهو گم شدم من ، که خود افسانه می پرداختم عاقبت افسانه ی مردم شدم ای سکوت ،ای مادر فریادها ساز جانم از تو پر آوازه بود تا در آغوش تو ، راهی داشتم چون شراب کهنه ، شعرم تازه بود در پناهت برگ و بار من شکفت تو مرا بردی به شهر یادها من ندیدم خوشتر از جادوی تو ای سکوت ، ای مادر فریادها گم شدم در این هیاهو ، گم شدم تو کجایی تا بگیری داد من ؟ گر سکوت خویش را میداشتم زندگی پر بود از فریاد من ! وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه بایدها ... مثل همیشه آخر حرفم را و حرف آخرم را با بغض می خورم عمری است لبخندهای لاغر خود رادر دل ذخیره می کنم باشد برای روز مبادا ! اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست آن روز هر چه باشد روزی شبیه دیروز روزی شبیه فردا روزی درست مثل همین روزها ست اما کسی چه می داند ؟ شاید امروز نیز روز مبادا باشد ! وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه بایدها ...
+ تاریخ 90/12/06ساعت نویسنده شیما
تا نهان سازم از تو بار دگر راز این خاطر پریشان را می کشم بر نگاه نازآلود نرم و سنگین حجاب مژگان را دل گرفتار خواهشی جانسوز ، از خدا راه چاره می جویم پارسا وار در برابر تو سخن از زهد و توبه می گویم آه… هرگز گمان مبر که دلم با زبانم رفیق و همراهست هر چه گفتم دروغ بود دروغ ، کی ترا گفتم آنچه دلخواهست تو برایم ترانه می خوانی ، سخنت جذبه ای نهان دارد گوئیا خوابم و ترانه ی تو از جهانی دگر نشان دارد شاید این را شنیده ای که زنان در دل « آری » و « نه » به لب دارند ضعف خود را عیان نمی سازند ، رازدار و خموش و مکارند آه من هم زنم ، زنی که دلش در هوای تو می زند پر و بال رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهی بجز گریز برایم نمانده بود این عشق آتشین پر از درد بی امید در وادی گناه و جنونم کشانده بود رفتم ، که داغ بوسه ی پر حسرت تو را با اشک های دیده ز لب شستشو دهم رفتم که ناتمام بمانم در این سرود رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم رفتم مگو ، مگو ، که چرا رفت ، ننگ بود عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما از پرده خموشی و ظلمت ، چو نور صبح بیرون فتاده بود به یکباره راز ما رفتم که گم شوم چو یک قطره اشک گرم در لا به لای دامن شبرنگ زندگی رفتم ، که در سیاهی یک گور بی نشان فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی من از دو چشم روشن و گریان گریختم از خنده های وحشی طوفان گریختم از بستر وصال به آغوش سرد هجر آزرده از ملامت وجدان گریختم ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز دیگر سراغ شعله آتش ز من مگیر می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش در دامن سکوت به تلخی گریستم نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم دیدی که بهار بی تو سرد است پاییز تر از خزان زرد است
آن شب دل من شکسته تر شد دیگر همه چیز رنگ درد است دیگر همه جا سکوت دلگیر دست و دل من اسیر زنجیر ای روح پر از ترانه ی من خاموش ترین بهانه را گیر دیگر نروم به سوی مستی حظی نبرم ز می ، پرستی ای آن که نداری خبر از من سرچشمه ی هر غمم تو هستی دیگر به بهار خنده ام نیست باران صفا دهنده ام نیست ای آن که دلم اسیر عشقت بر بام دلت ، پرنده ام نیست؟ شعرم همگی سرود درد است گفتم که بهار بی تو سرد است گفتم که بهار بی تو دیگر پاییز تر از خزان زرد است اما من و تو دور از هم می پوسیم غمم از وحشت پوسیدن نیست غمم از زیستن بی تو دراین لحظه پر دلهره است دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست از سر این بام این صحرا این دریا پر خواهم زد خواهم مرد با من بی کس تنها شده ، یارا تو بمان همه رفتند از این خانه خدا را تو بمان من بی برگ خزان دیده دگر رفتنی ام تو همه بار و بری ، تازه بهارا تو بمان داغ و درد است همه نقش و نگار دل من بنگر این نقش بخون شسته نگارا تو بمان زین بیابان گذری نیست سواران را لیک دل ما خوش به فریبی است ، غبارا تو بمان هر دم از حلقه ی عشاق ، پریشانی رفت بسر زلف بتان! سلسله دارا تو بمان یارا تو بمان بر سر این خیل یتیم یارا، اندوه گسارا تو بمان سایه ، در پای تو، چون موج ، دمی زار گریست که سر سبز تو باد کنارا تو بمان
دیریست از خود ، از خدا ، از خلق دورم با اینهمه در عین بی تابی صبورم پیچیده در شاخ درختان ، چون گوزنی سرشاخههای پیچ در پیچ غرورم هر سوی سرگردان و حیران در هوایت نیلوفرانه پیچکی بیتاب نورم بادا بیفتد سایهی برگی به پایت باری ، به روزی روزگاری از عبورم از روی یکرنگی شب و روزم یکی شد همرنگ بختم تیره رختِ سوگ و سورم خط میخورد در دفتر ایام ، نامم فرقی ندارد بیتو غیبت یا حضورم در حسرت پرواز با مرغابیانم چون سنگپشتی پیر در لاکم صبورم آخر دلم با سربلندی می گذارد سنگ تمام عشق را بر خاک گورم
کوره راهی باریک که پر از پیچ و خم است و پر از خاطره است که هنوز پاهایم بعد از این سالهای طولانی جای زخمی دارد حس دردی دارد مرهمی میخواهد که مداوا کند این…
من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت آتش زدم، کشتم من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم من ز مقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم تا تمام خوب ها رفتند و خوبی ماند در یادم من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت بهارم رفت عشقم مرد یادم رفت
در انتظار دیدنت هنگامه برپا می کند این قلب بی پروای من امروز و فردا می کند در خاطرم با عشق تو دل را به دریا می زنم پیشانی ات بر شانه ام انگار نجوا می کند چیز عجیبی نیست که مویم شده بازیچه ات این عاشق شیطان بلا اینگونه بلوا می کند حالا که این دست دلم دیگر برایت رو شده عطر تنم در هر نفس با عشق غوغا می کند من غرق خواهم شد در این احساس بی آلایشم روزی که می دانم کسی فرصت مهیا می کند وقتی که می بینم تو هم بدجور دلتنگ منی این تنگی دل آتشی در سینه ام جا می کند بر من گوارا می کند شیرینی وصل تو را آن مهربانی که خودش ما را تماشا می کند اینجا زنی مدام تو را فکر می کند در دردهای توی سرش ... در بغض هایش در چشم های منتظرش رو به روی در در لرزه ای که بعد تو افتاده در تنش هی شعر می نویسد و هی پاره می کند از دردهای کهنه ی عشق که عشق نیست از ضجه های نیمه شبش در رختخواب از بالشی که در غم تنهاییش گریست هر شب کنار پنجره ای از نبودنت سر روی شانه های تو در عکس می گذاشت هر شب کنار درد نبود تو می نشست و زل ... به صفحه ای که تو را توی خود نداشت اینجا زنی مدام تو را بغض کرده است هر شب به جای خواب تو را گریه می کند روزی سه وعده قرص و یک لیوان و نیم آب جای طلسم و فال و دعا تو را گریه می کند امشب سری مدام تو را سوت می کشد تا در هجوم همهمه ها بی صدا شود آنقدر از تو رفته و آنقدر می رود تا از تو و خیال تو در خود رها شود |
|